سردم در جان از تو

جانم ويران است تو

پنهام شد شب هايم

روزم پنهان از تو

هر دم در آزارم

واي از حالي كه من دارم

واي از امروز واي از فردا

با تو تنها بي تو تنها

ميسوزد دل ميسازد جان

تا كي ترديد تا كي حاشا

تا كي با رويايت واي از رويا

ناميدم بر راهي خاموشم در چاهي

ميخواهم بگرزيم از فردايم گاهي

نفرينم در جاني واي از فرداي پنهاني

واي از حالي كه من دارم

واي از امروز واي از فردا

با تو تنها بي تو تنها

ميسوزد دل ميسازد جان

تا كي ترديد تا كي حاشا

تا كي با رويايت واي از رويا